۱۳۹۵ خرداد ۱۳, پنجشنبه

١٨ سالش بود 
ليوان را بالا مي برد و از خاطراتش مي گفت. گويي عمري گذشته و شيرينيش در خاطرش گير كرده.

نگاهي به خودم انداختم
مردي ٣٣ ساله را ديدم با كلي خاطره تلخ و شيرين.
ناگهان خود را در ٤٣ سالگي ..
 ٦٠ سالگي..
 ٧٠ سالگي ديدم

همچو بادي گذشت! 
١٠٠١ خاطره با تمام تلخي و شيريني اش گويي هيچ! از كنارم گذشت. 



به قول مولانا:

اي نشسته تو در اين خانه پر نقش و خيال
خيز از اين خانه برو رخت ببر هـيچ مگو

هیچ نظری موجود نیست: