١٨ سالش بود
ليوان را بالا مي برد و از خاطراتش مي گفت. گويي عمري گذشته و شيرينيش در خاطرش گير كرده.
نگاهي به خودم انداختم
مردي ٣٣ ساله را ديدم با كلي خاطره تلخ و شيرين.
ناگهان خود را در ٤٣ سالگي ..
٦٠ سالگي..
٧٠ سالگي ديدم
همچو بادي گذشت!
١٠٠١ خاطره با تمام تلخي و شيريني اش گويي هيچ! از كنارم گذشت.
به قول مولانا:
اي نشسته تو در اين خانه پر نقش و خيال
خيز از اين خانه برو رخت ببر هـيچ مگو
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر