بنده خدایی را دیدم ، دستش به
چانه اش بود و با همه چیز مخالف بود ،فرقی نمی کرد چه باشد و برای چه !
همیشه یک سئوال داشت که سعی می کرد تمام دلایل تو را هرچند مضحک و بی معنی
نقض کند. کلا مخالف بود :) . یاد 20 سالگی ام افتادم ، زمانی که برای اثبات
بزرگ شدنم با همه چیز مخالف بودم ، فکر می کردم الان دیگر حسابی می فهمم ،
شعور مطلق ام .. یه جورایی عقل کل ام ! ... تنها چیزی که با گذشت زمان بهم
ثابت شد ، حماقت رو به فزونم بود و بس !
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر