۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

بنده خدایی را دیدم ، دستش به چانه اش بود و با همه چیز مخالف بود ،فرقی نمی کرد چه باشد و برای چه ! همیشه یک سئوال داشت که سعی می کرد تمام دلایل تو را هرچند مضحک و بی معنی نقض کند. کلا مخالف بود :) . یاد 20 سالگی ام افتادم ، زمانی که برای اثبات بزرگ شدنم با همه چیز مخالف بودم ، فکر می کردم الان دیگر حسابی می فهمم ، شعور مطلق ام .. یه جورایی عقل کل ام ! ... تنها چیزی که با گذشت زمان بهم ثابت شد ، حماقت رو به فزونم بود و بس !