۱۳۹۱ مهر ۲۵, سه‌شنبه

آرمان شهر

وقتی فکر می کنی می بینی مگر می شود همه ی خوبی ها را یک جا جمع کرد ؟! حتی در یک شهر کوچک ، یک روستا !
بالاخره دروغ می بینی .. خیانت می بینی .. جنایت می بینی .. اگر هم ندیدی ، خودت دست به کار می شوی !
این یک حقیقت انکار نا پذیر است ، ماهیت وجودی انسان هیچگاه عوض نمی شود .
آرزوی رسیدن به آرمان شهر، فقط و فقط در حماقت ما شکل می گیرد.

۱۳۹۱ مهر ۲۲, شنبه

مکالمه ی دو ابله (2)

الف: یک نفس عمبق بکش ، از اونایی که وقتی نوک قله کوه رسیدی می کشی.
ب:ولی الان که اونجا نیستیم !
الف:هستیم برادر، هستیم، تو بکش !
ب: .... اووووه ، چه بوی گندی ! بوی چیه؟
الف: بوی کثافت
ب: کثافت ؟!!
الف:آره ، کثافت ، همه با هم داریم در یک جا و یک زمان می رینیم ! باورت میشود؟ به این می گویند یک معجزه ی بزرگ تاریخی !

مکالمه ی دو ابله !

الف: به راستی چه بر سر ما آمده ؟ هر کسی را که می بینی در حال فرار است ! در چشم بر بستن و فلنگ را بستن استاد شده ایم . یعنی از این ابله تر هم می شود ؟
ب: آره بابا ! تاریخ ما واسه خودش ابلهستانیه ! ولی خوب همیشه یک گوشه از تاریخ هر مملکتی جایی هم واسه ابلهترین ها می گذارند .
الف: مثلا کجا ؟
ب: همین جا ، دقیفا همین جایی که ایستادی ، همین زمانی که هستی !

در شهر

امروز در شهر هرجا که می رفتم درد و غم را توی چشم های مردم می دیدم ، انگار دیگه هیچکی خوشبخت نیست ! دوران ، دوران بدیه .. روزگار، روزگار سختیه .. برای خیلی از آدمای این شهر . اینها همه اش پیامد ها ی فقر فرهنگیه، باور کنید. وقتی ستون اصلی فرهنگ یک جامعه مذهب باشد، هوایی برای تنفس باقی نمی ماند ، همه چیز می پوسد ..می گندد .. بوی تعفن همه جا را بر می دارد.