۱۳۹۱ آذر ۲۵, شنبه

زمان

خود سخن می گوید . . ،    زمان
در ایست لحظه ای . . ،  گاه لحظه ای
که ای کاش ، ای کاش نمی ماند


خود سخن می گوید . . ،    زمان
در قطره اشکی
قطره اشکی تلخ ، محزون ، نا پایدار
بی پدر .. گرم ، گوارا


خود سخن می گوید . . ،    زمان
در تصویر چشم های تو
گاه .. گاه .. ولی جاودان!

بی شرف پاک نمی شود از این ذهن مسهل ناپایدار !

خود آشکار ، بی پروا .. همچو لبخندت .. سخن می گوید
نه .. نه ، فریاد می زند .. بی شرف فریاد میزند ..
 تو را .. ای همیشگی
و مرا .. در خود .. در گذر درد .. ناجوان مردانه می شکند !

۱۳۹۱ آذر ۱۲, یکشنبه

مرده ام من ، قرن ها پیش .. قبل از تولدم .. صدها بار .. به وحشیانه ترین شکل .. بوی تعفن این جسد هزار ساله خفه ام کرده ،، مجال زندگی کردن را ازم گرفته 

۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

بنده خدایی را دیدم ، دستش به چانه اش بود و با همه چیز مخالف بود ،فرقی نمی کرد چه باشد و برای چه ! همیشه یک سئوال داشت که سعی می کرد تمام دلایل تو را هرچند مضحک و بی معنی نقض کند. کلا مخالف بود :) . یاد 20 سالگی ام افتادم ، زمانی که برای اثبات بزرگ شدنم با همه چیز مخالف بودم ، فکر می کردم الان دیگر حسابی می فهمم ، شعور مطلق ام .. یه جورایی عقل کل ام ! ... تنها چیزی که با گذشت زمان بهم ثابت شد ، حماقت رو به فزونم بود و بس !

۱۳۹۱ مهر ۲۵, سه‌شنبه

آرمان شهر

وقتی فکر می کنی می بینی مگر می شود همه ی خوبی ها را یک جا جمع کرد ؟! حتی در یک شهر کوچک ، یک روستا !
بالاخره دروغ می بینی .. خیانت می بینی .. جنایت می بینی .. اگر هم ندیدی ، خودت دست به کار می شوی !
این یک حقیقت انکار نا پذیر است ، ماهیت وجودی انسان هیچگاه عوض نمی شود .
آرزوی رسیدن به آرمان شهر، فقط و فقط در حماقت ما شکل می گیرد.

۱۳۹۱ مهر ۲۲, شنبه

مکالمه ی دو ابله (2)

الف: یک نفس عمبق بکش ، از اونایی که وقتی نوک قله کوه رسیدی می کشی.
ب:ولی الان که اونجا نیستیم !
الف:هستیم برادر، هستیم، تو بکش !
ب: .... اووووه ، چه بوی گندی ! بوی چیه؟
الف: بوی کثافت
ب: کثافت ؟!!
الف:آره ، کثافت ، همه با هم داریم در یک جا و یک زمان می رینیم ! باورت میشود؟ به این می گویند یک معجزه ی بزرگ تاریخی !

مکالمه ی دو ابله !

الف: به راستی چه بر سر ما آمده ؟ هر کسی را که می بینی در حال فرار است ! در چشم بر بستن و فلنگ را بستن استاد شده ایم . یعنی از این ابله تر هم می شود ؟
ب: آره بابا ! تاریخ ما واسه خودش ابلهستانیه ! ولی خوب همیشه یک گوشه از تاریخ هر مملکتی جایی هم واسه ابلهترین ها می گذارند .
الف: مثلا کجا ؟
ب: همین جا ، دقیفا همین جایی که ایستادی ، همین زمانی که هستی !

در شهر

امروز در شهر هرجا که می رفتم درد و غم را توی چشم های مردم می دیدم ، انگار دیگه هیچکی خوشبخت نیست ! دوران ، دوران بدیه .. روزگار، روزگار سختیه .. برای خیلی از آدمای این شهر . اینها همه اش پیامد ها ی فقر فرهنگیه، باور کنید. وقتی ستون اصلی فرهنگ یک جامعه مذهب باشد، هوایی برای تنفس باقی نمی ماند ، همه چیز می پوسد ..می گندد .. بوی تعفن همه جا را بر می دارد.