سطر آخر
این سوختگی!.. وسعت ایمان است بر گستره درد ، بر بلندای کوهی از حماقت شهرمان آتش گرفته ام
۱۳۸۹ آذر ۹, سهشنبه
حرف سوم
"گویا مرا از تو گریزی نیست ، همچنان که تو را از من"
گویا سرنوشت شوخ طبعی اش حسابی گل کرده و دل بازی اش گرفته و خدا ..
خدا .. اگر باشد ، آنگونه که شایسته است ،
هوس فتح اش ..
شمشیر ز رویم کشیده و به تاخت می تازد !
۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه
حرف دوم
همیشه آنگونه که می خواستم می ساختم ، راه را ، همراه را !
چه سنگین و بی رحم است ، این پتک ِ اجبار ِ تقدیر
و گاه
گاه ، چه شیرین!
۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه
حرف اول
تمام هستی ِ این هویت مجهول فدای تو باد ، که چون بیگانه ای زیستن را تو به من آموختی
پستهای جدیدتر
پستهای قدیمیتر
صفحهٔ اصلی
اشتراک در:
پستها (Atom)