۱۳۸۶ بهمن ۱۴, یکشنبه

داد و بی داد


بس که ترکه ی بی داد خورده ایم بیعار شده ایم و بی مایه!



نمی دانم ..

نمی دانم

کدامین پیشگو تو را اینچنین آموخته ! ای یاوه

که فکر می کنی آنقدر نفهم شده ایم که شکم یک مشت ... را پر کنیم و

صدایی فغانی فریادی برنیاید ز ِما



آنقدر بی اعتبار شده ایم

که پست ترین ِ پست های این عالم

با پست ترین نمایش خود ما را پست شمارندو کوچک ...




شاید چنین است و ما بی خبریم!




آنقدر بی غیرت شده ایم


که دل را به قیمت ناموس در حراجی بیابانی می فروشیم ارزان و خرد...






بس که ترکه بی داد خورده ایم بی عار شده ایم و بی مایه






نمی دانم کدامین خدا ! رستگاری تو را بر سرنوشت ما پیوند زده است!


ای جهل!


که دست بی کاری از سر بی وزن این خرد پیشگان تاریخ بر نمی داری




نمی دانم ! بر کدامین مست کتاب آسمانی!


آواز خدایی تو را اینچنین پر طبل زده اند که ما نمی بینیم!




بس که ترکه بی داد خورده ایم بی عار شده ایم و بی مایه!


نورانی تر از هر روز ! خدا خدا می کنیم !




هیچ نظری موجود نیست: