۱۳۸۷ شهریور ۲۷, چهارشنبه

***


در این کهن بازار ِ داغ ِ نیایش های ِ تلخ ِ اجباری


برای عبور از خدای مکتوب شما


هفت بار جنین کالم را سقط کردم!



*

*

*



باور دارم . . .


رها تر از آنم


که در بند حقیقت گرفتار شوم


چه رسد به دروغ!



*

*

*



پایبندم . . .


پایبند یک نگاه ناب


نگاهی که در شیفتگی آن . . تقدیر میشکند


تقدیر می شکند!


۱۳۸۷ تیر ۴, سه‌شنبه

سرزمین من


یاد بگیر که نگاهت کودن باشد

زبانت کوتاه

دردت شیرین

و لبخندت . . لبخندت ..

اشکت پایدار!

"نوشته ی قدیسی معتبر از سرزمینی معتبر!"








اینجا سرزمین من است . . .


شغال های زشت غارتگر مزرعه اند


و حاکمان بی چون و چرای گله !


نظاره کن


این گوسفندان بیچاره را


که چگونه حرمت می شکنند و منطق قربانی می کنند!


. . .



اینجا صفر مطلق بر حکمت انسان جاریست!










۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۱, سه‌شنبه

ما نمیفهمیم !


می بینید ؟


برای ایستادن دست و پا می شکنند


پتک بر افکار می کوبند


دل سلاخی می کنند


...


نعره می کشند .. که ای مردم :


این است بهشت برین !


انتخاب آخرین


و شما را راهی نیست


گریزی نیست


از این سعادت ابدی !


...


عجبا !


عجبا !


که این کهن پست اندیشه های ِ وحشی!


از فکر بیمار شان رخت نمی بندد !


...


می بینید ؟


رگ های گندیده ی تعصب را


در گلوگاه خشم و کینه


که چگونه تیزی به دست فریاد می زنند :


"شما نمی فهمید !


شما نمی فهمید


شما یک مشت ...! "


...


آری


ما نمی فهمیم


نمیفهمیم که چرا این تیغه های خونین و پرچم های سیاه نماد بهشتند ؟!


که چگونه انسان برتر را میزان حماقتش معنا می کند ؟!





پ ن : همین دست و پای شکسته آغاز پرواز است .

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

من شک دارم



من شک دارم

من به اعتبار دیروز زمین شک دارم

من به گذشتگان شک دارم . . "قداست قدیس های افسانه ای را می گویم !"

من به حقیقت تاریخ شک دارم

من به تولد منحوس آدم شک دارم

.
.

من به خدای کودن شک دارم !

من به خدای ظالم شک دارم !

من به خدای نژاد پرست شک دارم !

من به خدای شما شک دارم !

.
.

من یک انسان آزادم

من ایمانم را قربانی مجهولات نمی کنم !

پ ن : " خدای من آنقدر بزرگ . . بزرگ . . بزرگ هست ، که از تفسیرهای مسخره شما و قدیسانتان خارج است "

۱۳۸۷ فروردین ۱۵, پنجشنبه

بهار


تکرار بهار است

مسابقه ی علف هرز و گل و مزرعه ی خشک

مصداق ، معده بز است و هرزگی ِ نو



تکرار بهار است


تاریکی ایوان حیات و مترسک زشت


حکومت یونجه بر عافیت فکر


فصل من

آغاز من

میلاد من

نو رهایی ات مبارک


گرچه جهل است هنوز

دقدقه ی ِ ذهن ِ ملول

باری ، چه کنم؟!


باز هم به امیدمی خوانم


نو رهایی ات مبارک

۱۳۸۶ اسفند ۶, دوشنبه

رسوایی این سرزمین روسپی را چه کنم؟!


اگر سبک سازی جهل را تاوانی باید

سنگین تر از ادراک مرگ


مضحک تر از تکفیر فکر


حرفی نیست !



اما



با هجوم اندیشه های" نوتازی" ِ برادرانم ...


رسوایی این سرزمین روسپی را چه کنم؟!

۱۳۸۶ بهمن ۱۶, سه‌شنبه

یک متن قدیمی


یک متن قدیمی :



ای یگانه ی من


همیشه دوست داشتنی من


تا آخرین ذره های ابتذال دوستت دارم !



8/9/86

۱۳۸۶ بهمن ۱۵, دوشنبه

خدا نما


تا دیروز این کلاغ بود که دو بال سیاهش را بهانه قرار میداد و ادعای خدایی می کرد!


امروز سوسک ها هم پرواز می کنند !

بیچاره خدا !


در شهر شلوغ اصالت بال و اعتبار پرواز " یک جوک" است !

۱۳۸۶ بهمن ۱۴, یکشنبه

داد و بی داد


بس که ترکه ی بی داد خورده ایم بیعار شده ایم و بی مایه!



نمی دانم ..

نمی دانم

کدامین پیشگو تو را اینچنین آموخته ! ای یاوه

که فکر می کنی آنقدر نفهم شده ایم که شکم یک مشت ... را پر کنیم و

صدایی فغانی فریادی برنیاید ز ِما



آنقدر بی اعتبار شده ایم

که پست ترین ِ پست های این عالم

با پست ترین نمایش خود ما را پست شمارندو کوچک ...




شاید چنین است و ما بی خبریم!




آنقدر بی غیرت شده ایم


که دل را به قیمت ناموس در حراجی بیابانی می فروشیم ارزان و خرد...






بس که ترکه بی داد خورده ایم بی عار شده ایم و بی مایه






نمی دانم کدامین خدا ! رستگاری تو را بر سرنوشت ما پیوند زده است!


ای جهل!


که دست بی کاری از سر بی وزن این خرد پیشگان تاریخ بر نمی داری




نمی دانم ! بر کدامین مست کتاب آسمانی!


آواز خدایی تو را اینچنین پر طبل زده اند که ما نمی بینیم!




بس که ترکه بی داد خورده ایم بی عار شده ایم و بی مایه!


نورانی تر از هر روز ! خدا خدا می کنیم !




۱۳۸۶ بهمن ۸, دوشنبه

خدای مردگان



ای خدای مردگان ِ دیروز ، زندگان ِ مردود ِ امروز

ای پروردگار ِ رنج . . درد . . بدبختی!

ای آموزگار ِ جهل!

سلطه گر ِ خاموشی





برای بیداری ِ آخرین آینه هم که شده


برای پر کشیدن . . رهایی . . آزادی . . انسان!


برای ِ نان . . عشق . . لبخند . . انسان!


تا آخرین سطر این دفتر کهنه را قلم می زنم


تکه تکه های فانوس شکسته ام را به هم پیوند می زنم


و می ایستم


در برابرت !


رو در رو


چشم در چشم


قلم به قلم !








"طوفان خشم در گلوگاه تعصب"




"سیل سوگواری بر نزول جهل"


هه