۱۳۹۶ اردیبهشت ۹, شنبه

بزرگ ترين شوك سي سالگي

در آرزوي فردايي هستم كه مي دانم ديگر در آن جوان نيستم .. و از آن مي گريزم.

بزرگ ترين شوك سي سالگي!

۱۳۹۶ فروردین ۱۹, شنبه

این همه شوق و شور و هیجان برای زندگی کردن را درک نمی کنم

گاهی وقت ها ،

نه، خیلی وقت ها

 باید کنار نشست و از دور زندگی را فقط تماشا کرد!

۱۳۹۵ آبان ۱۹, چهارشنبه

دموكراسي

اين هم از عوارض دموكراسي 

يا به تعبيري : ديكتاتوري اكثريت!


هميشه اكثريت ناداني هستند كه

 ساده فريب مي خورند

راي مي دهند

آدم مي كشند!

۱۳۹۵ آبان ۱۱, سه‌شنبه

كرختيه درد!

وسط يك مهماني، يك جمع شلوغ
موسيقي ، رقص و پايكوبي. همه اينها به وجدت مياره!
اما نه، صبر كن!
تو سرت همه چي ساكته،انگار تو خلع داري قدم مي زني... نه نه قوطه ور شدي. هيچ صدايي  نمياد، هيچ حركتي ، هيچ حسي. آره، انگار وسط يك اقيانوسي، صد متر زير آب. آرام و بي صدا به اطراف نگاه مي كني، نفس نمي كشي اما غرق هم نمي شوي..

۱۳۹۵ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

سرزمين من

در سرزمين سياه و سفيد من 

نه كتاب ميخوانند، نه روزنامه

نه تاريخ مي دانند و نه سياست مي فهمند

بر سر هيچ به هم مي تازند ، مي خندند ، مي بازند.

با دشنه هايي تيز كرده در پشت سر .. 

دور هم نشسته اند ، عكس مي گيرند و جك مي سازند

۱۳۹۵ خرداد ۱۳, پنجشنبه

١٨ سالش بود 
ليوان را بالا مي برد و از خاطراتش مي گفت. گويي عمري گذشته و شيرينيش در خاطرش گير كرده.

نگاهي به خودم انداختم
مردي ٣٣ ساله را ديدم با كلي خاطره تلخ و شيرين.
ناگهان خود را در ٤٣ سالگي ..
 ٦٠ سالگي..
 ٧٠ سالگي ديدم

همچو بادي گذشت! 
١٠٠١ خاطره با تمام تلخي و شيريني اش گويي هيچ! از كنارم گذشت. 



به قول مولانا:

اي نشسته تو در اين خانه پر نقش و خيال
خيز از اين خانه برو رخت ببر هـيچ مگو

۱۳۹۵ اردیبهشت ۳۱, جمعه

تاسفي هم تراز غرور!

مگر از اين گنگ تر هم داريم، 
خودت با خودت بجنگي 
و شكستت بدهي ، شكسته شوي!
هم جشن پيروزي بگيري و هم سوگوار شكست!
هم كمر راست كني و هم  بشكني!

باشد كه رستگار شويم... !

۱۳۹۲ اردیبهشت ۷, شنبه

اداهاي بي هويت

اداهاي بي هويت، نمايشنامه تكراري و روزمره ايست كه براي حفظ و بالا بردن شخصيت مستقل نداشتمون اجرا مي كنيم ! فكرشو بكن ،، چقدر ابلهانه ست، پيش ترها زندگي كردن در ميان اين آدمهاي ساده انقدرها هم سخت و پيچيده نبود كه الان هست .

۱۳۹۱ دی ۳۰, شنبه

ته خط

ای همیشه دوست داشتنی من ، همیشگی من . بدان که  نه از تو گذشتم و نه فراموشت کردم .. من .. من فقط جاودانه ات کردم .
نقطه ته خط

حتی در بهترین حالت و با تمرکز کامل ، گاه دست به حرکت و رفتاری می زنیم که اشتباه است !
مغز انسان ، قدرت شعور و درک آن دچار نوعی حماقت با نوسان بالاست ، باور کن . همه ی ما در نوع خودمان احمق هستیم ، یک احمق کامل و بی همتا .
هر روز من با فکر انکار دیروزم می گذرد .

۱۳۹۱ آذر ۲۵, شنبه

زمان

خود سخن می گوید . . ،    زمان
در ایست لحظه ای . . ،  گاه لحظه ای
که ای کاش ، ای کاش نمی ماند


خود سخن می گوید . . ،    زمان
در قطره اشکی
قطره اشکی تلخ ، محزون ، نا پایدار
بی پدر .. گرم ، گوارا


خود سخن می گوید . . ،    زمان
در تصویر چشم های تو
گاه .. گاه .. ولی جاودان!

بی شرف پاک نمی شود از این ذهن مسهل ناپایدار !

خود آشکار ، بی پروا .. همچو لبخندت .. سخن می گوید
نه .. نه ، فریاد می زند .. بی شرف فریاد میزند ..
 تو را .. ای همیشگی
و مرا .. در خود .. در گذر درد .. ناجوان مردانه می شکند !

۱۳۹۱ آذر ۱۲, یکشنبه

مرده ام من ، قرن ها پیش .. قبل از تولدم .. صدها بار .. به وحشیانه ترین شکل .. بوی تعفن این جسد هزار ساله خفه ام کرده ،، مجال زندگی کردن را ازم گرفته 

۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

بنده خدایی را دیدم ، دستش به چانه اش بود و با همه چیز مخالف بود ،فرقی نمی کرد چه باشد و برای چه ! همیشه یک سئوال داشت که سعی می کرد تمام دلایل تو را هرچند مضحک و بی معنی نقض کند. کلا مخالف بود :) . یاد 20 سالگی ام افتادم ، زمانی که برای اثبات بزرگ شدنم با همه چیز مخالف بودم ، فکر می کردم الان دیگر حسابی می فهمم ، شعور مطلق ام .. یه جورایی عقل کل ام ! ... تنها چیزی که با گذشت زمان بهم ثابت شد ، حماقت رو به فزونم بود و بس !

۱۳۹۱ مهر ۲۵, سه‌شنبه

آرمان شهر

وقتی فکر می کنی می بینی مگر می شود همه ی خوبی ها را یک جا جمع کرد ؟! حتی در یک شهر کوچک ، یک روستا !
بالاخره دروغ می بینی .. خیانت می بینی .. جنایت می بینی .. اگر هم ندیدی ، خودت دست به کار می شوی !
این یک حقیقت انکار نا پذیر است ، ماهیت وجودی انسان هیچگاه عوض نمی شود .
آرزوی رسیدن به آرمان شهر، فقط و فقط در حماقت ما شکل می گیرد.

۱۳۹۱ مهر ۲۲, شنبه

مکالمه ی دو ابله (2)

الف: یک نفس عمبق بکش ، از اونایی که وقتی نوک قله کوه رسیدی می کشی.
ب:ولی الان که اونجا نیستیم !
الف:هستیم برادر، هستیم، تو بکش !
ب: .... اووووه ، چه بوی گندی ! بوی چیه؟
الف: بوی کثافت
ب: کثافت ؟!!
الف:آره ، کثافت ، همه با هم داریم در یک جا و یک زمان می رینیم ! باورت میشود؟ به این می گویند یک معجزه ی بزرگ تاریخی !

مکالمه ی دو ابله !

الف: به راستی چه بر سر ما آمده ؟ هر کسی را که می بینی در حال فرار است ! در چشم بر بستن و فلنگ را بستن استاد شده ایم . یعنی از این ابله تر هم می شود ؟
ب: آره بابا ! تاریخ ما واسه خودش ابلهستانیه ! ولی خوب همیشه یک گوشه از تاریخ هر مملکتی جایی هم واسه ابلهترین ها می گذارند .
الف: مثلا کجا ؟
ب: همین جا ، دقیفا همین جایی که ایستادی ، همین زمانی که هستی !

در شهر

امروز در شهر هرجا که می رفتم درد و غم را توی چشم های مردم می دیدم ، انگار دیگه هیچکی خوشبخت نیست ! دوران ، دوران بدیه .. روزگار، روزگار سختیه .. برای خیلی از آدمای این شهر . اینها همه اش پیامد ها ی فقر فرهنگیه، باور کنید. وقتی ستون اصلی فرهنگ یک جامعه مذهب باشد، هوایی برای تنفس باقی نمی ماند ، همه چیز می پوسد ..می گندد .. بوی تعفن همه جا را بر می دارد.

۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه

حکایتی بس عجیب و مضحک دارد این حماقت کهن ، باز هم می گویم : اینجا صفر مطلق بر فهم انسان جاریست !

۱۳۹۰ آبان ۹, دوشنبه

درک

برای درک ِ حقبقت ِ یک خاستگاه ، یک جهش ، یک حادثه . . سال ها زمان لازم است
زیرا که برای تو واقعیت چیز دیگریست!

تو اندیشیدن را ، هیچگاه .. در هیچ زمانی .. درست نیاموخته ای ! 

۱۳۹۰ شهریور ۵, شنبه

بازی

شیطان باشی یا فرشته فرقی نمی کند .. باور کن ، بازی  بازیه  باخت-باخت است، گام هایت را استوار بردار .. راست بردار ، صادقانه بباز .. خوب بباز ، که این دنیا برزخ انسان های فریبکار است !